CONTACT US
 
      http://mowlavi.recent.ir  

http://www.farhangsara.com/ferfaniran_molanamolavi.htm

شمس تبریزی - ویکیپدی

http://www.parset.com

http://www.molananews.com  

http://khate-sevom.blogfa.com/  

http://erfaneshams.com/Far/shams.htm  

http://www.roshd.ir

http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=book&id=50

http://rumi2007.persianblog.ir/

http://tarighate-molana.blogfa.com/

  

مژگان ايلانلو؛ آنان که شيفته مولانايند و مثنوي و ديوان کبير، به نيکي مي دانند که عاشقانه ترين و زيباترين فرازهاي اين دو کتاب ابياتي اند که شرح دلبستگي ملاي رومي به شمس تبريز را توصيف مي کنند. به همين خاطر است که نسبت شمس به مولانا يکي از اصلي ترين پرسش هاي اين شيفتگان در طول تاريخ عرفان اسلامي بوده است. شرح اين نسبت اما آشکار نمي شود مگر به مدد درک هرکدام از اين دو شخصيت. گرچه پژوهش هاي گسترده فارسي زبانان در باب مولانا هم آنچنان که شايسته او بوده به انجام و سرانجام نرسيده است، اما به راستي شمس تبريز در سايه ابهت مولانا چنان در سايه نشسته است که مصداق همان مصراع کريمه است که «خود غريبي در جهان چون شمس نيست». اين ويژه نامه تلاشي است براي درک نقش و جايگاه شمس تبريزي در ذهن و زبان مولانا و کوششي است براي پرده برداشتن از جنبه هاي گوناگوني از زندگي او که تاکنون مبهم و مجهول باقي مانده اند و احتمالاً به برکت ويروس بي پژوهشي در سرزمين آريايي خواهند ماند

آقاي دکتر آيا شمس تبريزي انسان آرامي بوده است  ؟

پاسخ اين سوال بازمي گردد به معناي شما از آرامش. اگر تعبيرمان از آرام انساني باشد که بر مبناي عرف معمول زمانه مي زيسته است، نه، شمس انسان آرامي نيست. اگر تعبيرمان از آرام، تصوير يک درويش متشخص سنتي که وابسته است به خانقاه مشخصي و از دست پير مشخصي خرقه اي دريافت کرده باز هم او انسان آرامي نبوده است. اما اگر منظور از آرام انساني باشد که به مراتبي از يقين دست پيدا کرده که بگويد در اندرون من بشارتي است، عجبم مي آيد از اين خلق که چگونه بدون اين بشارت شادند، آري شمس انسان آرامي بوده است همچنان که مولانا مي سرايد؛

مومن آن باشد که اندر جزر و مد

کافر از ايمان او حسرت خورد

يعني به نظر شما او انسان کج خلقي نبوده است  ؟

کج خلقي را اگر ناسازگاري هاي شخصيتي بر اساس اصول روانشناسي معنا کنيد، مي شود چنين تلقي اي از او داشت اما اگر رفتار هاي شمس را در درون يک پارادايم و چارچوب رفتاري يک انسان ويژه که در ارشاد و سلوک سخت گيري هاي ويژه اي داشته، بررسي کنيم مي شود او را کج خلق دانست اما اگر کج خلقي او را نوعي اختلال در شخصيت بدانيم بنا به علم روانشناسي امروز من او را کج خلق نمي دانم. هر چند که در کتاب مقالات شمس از شيوه تعليم و تربيت او مي توانيد نکته هايي را بيرون بکشيد که چگونه او کودک شوخ را کتک مي زند. اين شيوه براي انسان امروز قابل درک نيست اما در فضاي مکتب داري هفت قرن پيش بايد آن را نگريست و او را درک کرد .

اما از رابطه شمس با پدرش نيز مي توان به چنين تصويري از او رسيد که او انسان شيريني نبوده است. تلخي و تندي در رفتار او مشهود بوده است

داستان مربوط به پدرش داستاني است که بايد طور ديگري ديد، اصولاً بزرگان در مقطعي از زندگي شان وقتي که به روشن شدگي و آغاز مرحله يقظه مي رسند با دنياي پيرامون خود دچار ناسازگاري مي شوند و مهرباني ها و لطف هاي ديگران براي آنها معناي زندان پيدا مي کند؛ معناي محدوديت هايي براي رسيدن به کمال. نه اينکه اين بزرگان در اين مقطع از زندگي شان نتوانند مهرباني ها و لطف ها را تشخيص دهند، بلکه آنچه مهم است اين است که اين مهرباني ها و لطف ها در عمل آنها را محدود مي کرده است. لذا مي بينيم که آنها در عمل به گونه اي ديگر رفتار مي کنند. اين عدم رعايت ها در چارچوب يک زندگي تعاملي و مثبت امروزي قابل نقد است اما براي انساني که مي خواهد راهي را آغاز کند اين نکته را مي توان در چارچوب آن برآشوبندگي معنا کرد .

پس کيمياخاتون که زني عامي بوده حق داشته که او را درک نکند

ماجراي کيميا ابعاد متعددي دارد. ما در هيچ کجا اسنادي مربوط به مشاجره هاي دوطرفه اين دو با هم نداريم الا خود مقالات، که شمس در آن از دو صفت کيميا ناراضي است؛ يکي بدخويي و ديگري سخن چيني او. اگر اين اوصاف را به حساب بزرگنمايي عيوب طرف مقابل نگذاريم و اينکه وقتي يک زوج از هم جدا مي شوند در عيوب يکديگر اغراق مي کنند، مي توان چنين استنباط کرد که رفتار کيميا باعث نارضايتي شمس مي شده است. اگرچه اسناد ما براي جانبداري هرگز کافي نيست .

حتي بايد توجه داشت که نقش ياران مولانا که رابطه خوبي با شمس نداشتند در اين زمينه تا چه اندازه است. ياراني که جو بسيار بدي را عليه شمس به راه انداختند. به عنوان مثال در آثار ياران مولانا شما شمس را فرد فرهيخته اي نمي بينيد لقب آفاقي و دهري و... به او مي دادند در حالي که منبع اکثر داستان هاي مثنوي کتاب مقالات شمس تبريزي است .

نسبت خويشاوندي کيميا با مولانا چقدر در ايجاد جو عليه شمس موثر بوده است  ؟

در مورد اينکه پدر و مادر کيميا کيست نمي توان سخن قطعي گفت چرا که درباره او گفته اند او پرورده حرم خداوندگار مولانا است و اين پرورده حرم مولانا معاني مختلفي مي تواند داشته باشد يکي اينکه او دختر يتيمي بوده است و مولانا او را از کودکي بزرگ کرده، ديگر اينکه به نظر مي آيد او دختر کراخاتون همسر مولانا بوده باشد يا چه بسا خدمتکار خانه او بوده باشد اما مساله دامن زده شدن به مساله کيميا چند بعد دارد؛ يک بعد اين است که وقتي نام بزرگي مطرح مي شود اگر ما هم به گونه اي به آن بزرگ منتسب شويم هويتي پيدا مي کنيم، تلاش مي کنيم تا سرنخي را از ساحت بزرگ پيدا کنيم تا به درون آن بزرگ ورود کنند. اين را بگذاريد در کنار جريان هاي فمينيستي که در جهان جديد وجود دارد که ترکش هايش به جامعه سنتي ما هم وارد مي شود و مورد اقبال قرار مي گيرد. مساله حقوق زنان در اين جامعه جذاب است، اما کسي نيست سوال کند که چرا اين چنين سخن هايي که مطرح مي شود سخن هاي کناري آن مطرح نمي شود، مانند مولانا که وقتي عروسش که دختر صلاح الدين است از رفتار پسرش به او شکايت مي کند مولانا در نامه اي به پسرش مي نويسد که زن تو بايد هميشه براي تو حکم شب گرده را داشته باشد، و شب گرده براي مرد سنتي به معناي شب بسيار عزيز است. گرده نان روغني است که در شب عروسي مي پختند. مولانا در آن نامه دوبار قسم مي خورد که اگر عروس از تو راضي نباشد نمي گذارم که بر جنازه من نماز بخواني .

دلايل ويژه اي که مساله کيمياخاتون مورد توجه اقشار مختلف جامعه ما قرار مي گيرد چيست ؟

دلايل زيادي دارد؛ نخست آنکه هر آنچه مربوط به مولانا است براي ما موضوعيت دارد، وقتي شخصيتي در يک جامعه اي مورد توجه قرار مي گيرد تمام مسائلش جذاب است و بعد به اين دليل که مولانا اکنون به عنوان يک پناهگاه عاطفي و معنوي در بين مردم ما جاي گرفته است و براي بسياري از سرخوردگان از جريان هاي ايدئولوژيکي دوباره مطرح شده است. همه دوست دارند که اين الگوي آنها به گونه اي مطلق باشد، وقتي در اين شرايط کتابي مطرح مي شود که مطلق بودن او را مورد تشکيک قرار مي دهد، مساله حساسي است و همه مي خواهند بدانند که چه چيزي در آن نوشته شده است جوهايي که خيلي ها ايجاد مي کنند که فکر مي کنند اگر اين کتاب را نگاه نکنند از جو زمانه خود عقب افتاده اند پس تلاش مي کنند به هر طريقي که مي توانند اين کتاب را بخوانند .

چرا نويسندگان ما به سراغ چنين سوژه هايي مي روند ؟

اين بايد سوالي باشد که از نويسنده پرسيده شود، اين مي تواند علايق آن شخص باشد، نويسنده محترم در ابتداي کتاب تقديم نامه اي دارد که مي نويسد اين کتاب را به مادرم تقديم مي کنم، کسي که داستان هاي مثنوي را در کودکي برايم مي خواند. پس معلوم مي شود که مولانا از ابتدا دغدغه نويسنده بوده است. پس سوال پيش آمده که شمس که رابطه نزديکي با مولانا داشته است، کيست، اين انسان بزرگ، زيستن شخصي اش چگونه بوده، آيا آثار بزرگي در او بوده است يا نه، پاسخ به اين سوالات برايش جذاب بوده از سوي ديگر مساله مطرح شدن دوباره مولانا در غرب باعث دوباره مطرح شدن مولوي در جامعه ما شده است، بخشي از توجه به مولانا به ويژه در لايه هاي مرفه جامعه ما بازتاب توجه غرب به مولانا است وگرنه مولانايي که صوفيان و خانقاهيان با او مانوس بودند يک مولاناي سنتي است و اين مولانايي که اکنون لايه هاي مرفه جامعه ما با آن مشهورند و آن را کشف مي کنند از آن حيث که مولانا در نزد غربيان مطرح شده مورد توجه قرار گرفته است .

منظور شما اين است که يکي از ويژگي هاي عرفان هاي جديد در جامعه ما، ماندن در سطح احوالات انسان هاي بزرگي چون شمس است شايد به آن دليل که قدرت و توان ورود به بطن انديشه ها را ندارند ؟

دقيقاً همين طور است اين صوفيان جديد زاويه نشين نيستند، خانقاه نشين نيستند، اين صوفيان آپارتمان نشينند و کيمياخاتون کشف جديد صوفيان آپارتمان نشين است وگرنه صوفيان خانقا ه نشين ما در احوالات شخصي اين بزرگان وارد نمي شدند و احوالات شخصي محلي از اعراب نداشته. همان طور که مي بينيد دکتر موحد بزرگ کتابي مي نويسد به نام شمس تبريزي و تنها چيزي که در آن اشاره نمي کند بحث کيمياهاست و امري که نزد بزرگاني چون او اصلاً محلي از اعتنا نداشته است اکنون سوژه بيست هزار نفر در ده چاپ دوهزار نسخه اي جامعه ما است. اين مساله نشانگر تفاوت نگاه دو نسل در جامعه ماست. کسي چون محمدعلي موحد که مقالات شمس را به جامعه ما تفهيم مي کند و مطرح شدن نام شمس مديون زحمات ايشان است در کتاب شمس تبريزي وارد اين قصه نمي شود و اصلاً محلي از اعتنا ندارد، با وجود اينکه ايشان دقيق ترين کدها را در مقالات شمس پيرامون او آورده. در غرب هم سه جريان به طور تاريخي به مولانا و شمس توجه کردند. نسل اوليه نيکلسون بوده است، نسل دوم خانم شيمل و نسل سوم نسل جديد که در واقع آدم هايي با گرايشات پست مدرن هستند و ساخت شکني هاي مولانا براي آنها جذابيت دارد. خب سوال اينجاست چه شد که محقق بزرگي مانند آقاي دکتر موحد در کتاب شمس تبريزي مساله کيميا را محلي از اعتنا نمي داند، نه از باب اينکه تلاش کند، تا يک جنايت شمس تبريزي را پنهان کند. چون ايشان نکاتي را در مقالات آورده اند که هيچ کدام از اين بزرگواران نسل جديد اصلاً آنها را نديدند و اگر مي ديدند بي گمان بايد داستان کيميا خيلي غليظ تر از اين مطرح مي شد، خيلي دراماتيک تر مطرح مي شد، تراژدي خيلي شکننده تر بود. پس کيمياخاتون کشف صوفيان آپارتمان نشين است .

آيا شمس پيش از کيمياخاتون خانواده اي داشته است ؟

اينکه آيا در گذشته خانواده اي داشته يا نه، احتمال قوي مي رود که قبل از آمدن به قونيه صاحب زندگي نبوده است بعد در بار دوم که مولانا شمس را به قونيه مي کشاند، مولانا تدبيري مي کند براي اينکه شمس را پاگير کند و تلاطم هاي زندگي او را بگيرد. تجسم بفرماييد که شمس چه مقدار مهمان خانه مولانا بوده هتلي نبوده يا بايد به کاروانسرا مي رفته و در کاروانسراها زندگي مي کرده که اين براي مولانا پسنديده نبوده است که استاد و شيخ او در کاروانسراها زندگي کند، پس طبيعتاً مي توانيم تصور کنيم شمس مشکلات شخصي داشته است، بار دوم که شمس را به قونيه طلب مي کند او را قانع مي کند که صاحب زندگي شود. اما خيلي جالب است که شمس شرط مي کند اگر تاهل مي کنم شرطش اين است که کيميا با شما زندگي کند، پيش شما باشد، شمس خودش را مرد زندگي نمي ديده که حالا زندگي تشکيل دهد. او شرط کرده که خرج کيميا را خود مولانا بدهد و به طور مشخص در مقالات آمده و اين منشاء آمدن علاءالدين پسر دوم مولانا به خانه شمس است. شمس مي دانسته که آدم قادر نيست در چارچوب هاي معمول زندگي کند کسي که همه عمر دربه دري کشيده و هرگز ساکن نبوده است و اکنون در آستانه شصت سالگي است .

آيا اساساً قضاوت کردن درباره انساني که در فضاي هفت قرن پيش مي زيسته است با ملاک هاي امروزي کار شايسته اي است کاري که امروزه درباره شمس انجام مي شود ؟

مساله اي حقوقي که دو آدم در چارچوب شرع نسبت به يکديگر دارند با حقوقي که در چارچوب عرف دارند متفاوت است. اين دو موضوع را نبايد با يکديگر مقايسه کرد مثلاً در چارچوب شريعت اسلام تامين هزينه هاي زندگي با مرد است و اينکه اعضاي خانواده او بر گردن او حق دارند که زندگي شان را تامين کند اما اينکه تحولات اجتماعي و روابط بين آدم ها را تنظيم کنيم و در آن تغييراتي ايجاد کنيم و حقوق عرفي اي را براي آنها فراهم کنيم امر ديگري است مانند اجازه گرفتن همسر از شوهرش هنگام خروج از خانه. در تعابير سنتي که داستان دعواي شمس و کيميا نيز ظاهراً در همين رابطه است تجسم کنيد با زني که امروز استاد دانشگاه است پس نقطه تفاوت آشکار مي شود. لذا به نظر مي رسد که ما در رابطه با حقوق بايد پارادايم زمانه را در نظر بگيريم و تعريف دقيقي داشته باشيم. شمس گويا منقلب شده است که چرا کيميا با اين زن ها به باغ رفته است اوايل خود من نسبت به اين حرکت شمس آزرده بودم البته دکتر موحد معتقد است که اصطلاح جده نمي تواند در آن زمان درست بوده باشد و مادربزرگ مادري سلطان ولد نمي توانسته زنده باشد. براي من هرگز قابل قبول نبود که بزرگي مانند شمس در برابر چنين حرکتي چنين واکنشي از خود نشان دهد اما بعدها نکاتي که در مقالات خواندم احتمالي را در من ايجاد کرد که شمس نگران تکامل کيميا بوده است و در اين نگراني فرضيه هايي داشته است. او در تعامل با زنان ديگر خصلت هاي منفي اش را تقويت مي کرد. در جايي اشاره مي کند که من در مواقعي کيميا را نصيحت مي کردم و او به نماز مي ايستاد. گاهي از لحن کلام مي شود چنين استنباط کرد که کيميا خيلي اهل شريعت نبوده است و اين شمس بوده است که سه عنصر را در او مورد توجه قرار مي داده؛ يکي سخن چيني، يکي بدخويي و ديگري عدم رعايت ارکان. به نظر مي آيد که شمس از حشر و نشر کيمياي جوان با آنها دل آزرده بوده است والا از نخست مي توانست به مولانا بگويد که من در خانه تو زندگي نمي کنم. شمسي که در همان ابتدا با مولانا شرط مي کند که خرج کيميا را آنها بدهند و در خانه مولانا زندگي کنند، چگونه از بيرون رفتن کيمياخاتون با زنان همان خانه چنان برآشفته مي شود. آيا در اين فاصله زماني اتفاقاتي افتاده است که شمس را چنين متغير کرده .

شما فکر مي کنيد که دلايل توجه جامعه ايراني به مولانا چيست ؟

وقتي که جهان سنتي مدرن و پست مدرن را کنار هم مي گذاريم درمي يابيم که مولانا متعلق به جهان سنتي است اما اين رويکرد دنياي پست مدرن به مولانا باعث ايجاد موج مولوي دوستي در جامعه ما شده است. در جامعه سنتي خرد وجود دارد اما هميشه تابع سنت است و پرواز خرد تا جايي خواهد بود که با سنت در تضاد نباشد اما در جهان مدرن خرد خودبنياد يکه تاز است و در جهان پست مدرن نه خرد و نه سنت. اين انسان ها وقتي دچار مشکل مي شوند که مي خواهند مولاناي مطرح شده در جهان پست مدرن را با خردگرايي يک جامعه در حال گذار از سنتي به مدرن مورد سنجش قراردهند. مولانا به واسطه ساخت شکني ها و شالوده شکني هايش در غرب پست مدرن مورد توجه قرار گرفته است. او بنيادستيز است. در آثار او مبناستيزي هاي عجيبي وجود دارد و بسياري از چارچوب ها شکسته مي شود. انسان خسته غربي از اين شکوه و شجاعت خوشش مي آيد در حالي که در جامعه ما يک فاز تاخير تاريخي وجود دارد و مولانايي که در آن مطرح مي شود بايد متعلق به جامعه سنتي در حال گذار به مدرن باشد. همين نکته باعث ايجاد تضاد مي شود. انسان هايي که تلاش مي کنند عقل خودبنياد را در زندگي روزمره خود وارد کنند، تحليل گر مولانايي شدند که جهان پست مدرن آن را دوباره مطرح کرده است، در حالي که فهم مولانا تنها در جهان سنتي امکان پذير است در فضاي يک روشنفکري ديني امکان پذير است .

ويژگي هاي مولانا براي دنياي پست مدرن چيست ؟

جهان پست مدرن مبناستيز است؛ يک مبنا عقل خودبنياد و دومي وحي که مبناي جامعه سنتي است. شوريدگي هاي مولانا به مذاقشان خوش آمده است اما نمي دانند که مولانا با اتکا به عقل در يک جامعه ديني قابل درک است. عقل مولانا يک عقل خودبنياد نيست. عقلي که او به شدت مورد تاييد قرار مي دهد عقلي است که بايد آيات را مورد تاييد قراردهد و نشانه ها را ادراک کند. جهان غرب و به تبع آن صوفيان آپارتمان نشين ما تنها سطح مولانا را گرفتند و شوريدگي هاي او براي آنها جذاب است اما محرک و سوخت اين شوريدگي را جست وجو نمي کنند. در جهان پست مدرني که در حال شکل گيري است، جنبه بيروني مولانا مورد توجه آنها قرار گرفته است، وقتي که مي گويد؛

موج هاي تيز درياهاي روح

هست صدچندان که بïدطوفان نوح

به مذاق يک انسان پست مدرن اين بيت خيلي خوش مي آيد .

هرچه دهي پابنهم

هرچه دهي مي شکنم

انسان پست مدرن انساني است که همه چيز را شکسته است اما فهم عميق مولانا تنها در جهان سنتي امکان پذير است. حالا چگونه بايد قرائت از جهان سنتي براي ما انسان هاي معاصر صورت بگيرد نکته اي است که بايد به آن توجه کرد .

فکر کنم گونه اي از معنويت گرايي هم در ايجاد اين جذابيت دخيل باشد

بله، همين طور است. مفهوم من از جهان سنتي مفهوم انجماد تاريخي آن نيست؛ جهاني که در آن انگاره هاي غيبي و عقلانيت در تعامل با هم هستند. اين انسان پست مدرن از عقل دوران مدرن به دنبال يک لطافت مي گردد، به دنبال گونه اي معنويت به ويژه آنکه دين را هم در ابتداي دوره مدرن کنار گذاشته است. او به دنبال يک جريان معنوي است آنها به اشتباه فکر مي کنند که مولاناي ساختارشکن شريعت ستيز است، غافل از آنکه مولانا تا انتهاي عمر همچنان فتوا مي دهد. متاسفانه در جامعه ما يک مولاناي مثله شده ارائه شده است؛ مولانايي که در حال مرده بدم زنده شدم هست در وسط سماع او را متوقف مي کنند و از او فتواي شرعي مي خواهند و او سماع را متوقف کرده و فتوا مي دهد و مي گويد نمي خواهم که فتوا از خاندان من برافتد .

به عنوان آخرين سوال مي خواهم بپرسم، شما آينده را چگونه پيش بيني مي کنيد، فکر مي کنيد اين جريان هاي پرسوز و گداز مولوي دوستان چه فرجامي در جامعه خواهد يافت ؟

پيش بيني من آن است که همه آن کساني که مولانا را در سطح مي بينند، پس از مدتي از تب و تاب خواهند افتاد و ديگر تمايلي به او نشان نخواهند داد. درست در زماني که تب مولانادوستي در جهان غرب فروکش کند، آنها نيز از مولانا دست خواهند کشيد و تنها جست وجوگران حقيقي همچنان دوستدار مولانا خواهند ماند. اين لايه اول هيچ چيزي در مولاناي شوريده پيدا نخواهند کرد. در محافل آنها شايد به ندرت چند نفري را پيدا مي کنيد که تاملي در آثار مولانا داشته باشند و بتوانند بگويند که وجه تمايز مولانا با ديگران چيست. اين سوال مطرح است که بسياري از داستان هايي که مولانا در مثنوي مطرح کرده کشف جديدي نبوده است، پس چگونه است مانند داستان کيمياگر کوئيلو که از مثنوي نقل مي کند و او هم از هزار و يک شب نقل کرده است يا مانند داستان موسي و شبان که مولانا از يک داستان تاريخي نمازي که پشت سر پيامبر اتفاق افتاده استفاده مي کند و آن را به موسي ربط مي دهد، غرب هرگز به هيچ جريان تاريخي وفا نشان نداده است و وقتي که در آن سوي آب ها جريان سرد شود در لايه هاي جامعه ايراني نيز چنين خواهد شد .

وظيفه آناني که مسووليت آگاه کردن جامعه را به عهده دارند، در قبال چنين جرياني چيست؟ به ويژه در برابر امواجي که آنان براي شخصيت هاي بزرگي چون شمس به راه مي اندازند؟

مردم ما مولانا را يک پناهگاه جدي مي دانند و من فکر مي کنم که محققان ما وظيفه دارند به اين خواسته مردم پاسخ دهند و براي همه انسان ها در هر درجه از طلب که هستند پاسخي داشته باشند. گرفتن مولانا از اين آدم ها و آنها را به خلأ رساندن، هنر چنداني نيست. سخن بر سر اصيل کردن و جامع کردن اين تمايل است. به عنوان نمونه يکي از اشکالات اين جريان آپارتمان نشين اين است که داستان هاي تاريخي که پشت اين اتهامات وجود دارد را نمي داند مثلاً همين تعبيري که شمس درباره کيميا مي کند که او خدا را در صورت او مي ديد، تعبير بسيار سنگيني است .

براي شمسي که مي گفت بايزيد متابعت دين محمد نمي کند چگونه دعوي حقيقت مي کند، مي گفت او را چگونه سلطان العارفين بنامم، امير نيز نيست حال در مناقب داستاني ساخته شده است که مصيبت هايي را براي محققان به وجود مي آورد. بايد به مردم ياد داد که چگونه با نقل قول هاي تاريخي روبه رو شوند. بايد نقدها را مطرح کرد تا منصفان داوري هاي درستي داشته باشند. وقتي که در کتاب مناقب نوشته مي شود کيميا برگشت مشاجره اي درگرفت سه روز بعد از اين اتفاق او مïرد، کجاي اين مفهوم مي رساند که شمس، کيميا را کتک زده است يا او را خفه کرده است. بعد از ذکر اين ماجرا مناقب مي نويسد که شمس به شام رفت درحالي که شمس در سفر اول به شام رفت و ازدواج آن دو پس از آن صورت گرفت .

در مقالات نشان داده مي شود که ماجراي شمس و کيميا به دادگاه کشيده مي شود و آن دو از هم طلاق مي گيرند و شمس بارها در مقالات مي نويسد خدايش رحمت کند کيميا چه خوشي ها که به ما داد. چگونه است کتابي مانند مناقب که صد سال بعد از اين ماجرا نوشته مي شود براي اين دوستان محقق مستند است اما دفاعيات خود شمس اصلاً شنيده نمي شود. حالا نمي گوييم پذيرفته شود حداقل شنيده شود. وقتي که به شمس انتقاد مي کنند که چرا مهريه کيميا را کامل پرداخت کرده است، مي گويد همه آنچه که داده ام به اندازه آنکه شبي زني با من زندگي کرده باشد، نمي ارزيد
books
film&music
news&programs
 
دیگر گروه ها
 
 
 
 
پیشنهادات | درباره ما | تماس با ما | صفحه اصلی