CONTACT US
 

نمونه سخنان حضرت شمس الدين تبريزی

ما دو کس عجیب افتاده ایم (منظور مولانا و شمس است) دیرو دور تا چو ما دو کس بهم افتد، [ما]
سخت آشكار آشكاريم اولیاء آشكار نبوده اند و سخت نهان نهانیم  [اولیاء نهان نهان نبوده اند] (مقالات ص ١٧) به نبشتن نداشته ام هرگز، سخن را چون نمی نویسم  در من می ماند و هر لحظه مرا روی  دگر می دهد.
(مقالات ص ١٧)

اینها که در روزگار بر سر منبرها سخن می گویند و بر سر سجاده ها نشسته اند، راهزنان دین محمدند.  
  (مقالات ص ٣٦)

این مردمان را حق است که با سخن من الف ندارند، همه سخنم به وجه کبریا می آید، همه دعوی می نماید ..... سخنی می شنوند نه در طریق طلب و نه در نیاز، از بلندی به مثابه ای بر می نگری کلاه [از سرت] می افتد. (مقالات ص ٣٨)

ما را رسول علیه السلام در خواب خرقه داد، نه آن خرقه که بعد از دو روز ژنده شود و در تونها افتد و بدان استنجا کنند، بلكه خرقه صحبت. صحبتی نه که در فهم گنجد. صحبتی که آن را دِی و امروز و فردا نیست. عشق را با دی و با امروز و با فردا چه کار؟...     (مقالات صص ٤١ و١٣٤)
از عهد خردکی این داعی را واقعه ای عجیب افتاده بود، کسی از حال داعی واقف نِی، پدر من از من واقف نِی، می گفت: تو اولا"  دیوانه نیستی، نمی دانم چه روش داری، تربیت ریاضت هم نیست، و فلان نیست ... گفتم: یک سخن از من بشنو، تو با من چنانی که تخم  بط را زیر مرغ خانگی نهادند، پرورد و بط بچگان برون آورد؛ بط بچه گان کلان ترک شدند، با مادر به لب جو آمدند، در آب درآمدند. مادرشان مرغ خانگی است، لب لب جو می رود، امکان درآمدن در آب نِی. اکنون ای پدر! من دریا می بینم  مرکب من شده است، و وطن و حال من اینست. اگر تو از منی یا من از توام، درآ در این دریا؛ و اگر نه برو بر مرغان خانگی. و این ترا آویختن است. گفت: با دوست چنین کنی، با دشمن چه کنی؟     (مقالات ص ٧٧)

اگر دشنام من به کافر صد ساله رسد مؤمن شود، اگر به مؤمن رسد ولـّی شود، به بهشت رود عاقبت. آخر، تو واقعه دیدی، در خوابت گفتم که چون سینه ما به سینه او رسید او را این مقام شد؛ او را بسیار واقعه ها در پیش است، عاقبت مسلمانان رود، سلامت رود.    (مقالات ص ٧٨)
مرا در این عالم با این عوام هیچ کاری نیست، برای ایشان نیامده ام، این کسانی که   رهنمای عالم اند به حق، انگشت بر رگ ایشان می نهم.    (مقالات ص ۸۲)

معنی ولایت چه باشد؟..... ولایت آن باشد که او را ولایت باشد بر نفس خویشتن، و بر احوال خویشتن، و بر صفات خویشتن، و بر کلام خویشتن، و سکوت خویشتن ، و قهر در محل قهر و لطف در محل لطف.    (مقالات ص ٨٥)
عیبی با شد در آدمی که هزار هنر را بپوشاند و یک هنر باشد که هزار عیب را بپوشاند. آن يكي را همه عیبها نبود الا کینه دار بود، هنرهایش را پوشانید؛ و سرانجامش چه شد.     (مقالات ص ٩٥)
همه  حجابها يك حجاب است، جز آن یکی هیچ حجابی نیست. آن حجاب این وجود است. (مقالات ، ص ..)

خوشی در الحاد من است، در زندقه من، در اسلام  من چندان خوشی نیست.   (مقالات ص ١١٤)
books
مولانا  
شمس  
دیگرنویسندگان  
film&music
news&programs
 
 
پیشنهادات | درباره ما | تماس با ما | صفحه اصلی